غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

298

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

نساج بىتاروپود گشت و هو ابو الحسن محمد بن اسمعيل اهل جراز سامره است اما ببغداد نشستى و با ابو حمزهء بغدادى صحبت داشتى از جعفر خلدى مرويست كه گفت از نساج پرسيدم كه ترا چرا نساج گويند گفت بايزد تعالى عهد كرده بودم كه رطب نخورم روزى هواى نفس بر من غلبه كرده بود و يك رطب خوردم و همان لحظه شخصى به من درنگريست و گفت اى گريزپاى اى خير و او را غلامى بوده خيرنام كه از وى گريخته بود و شبه او بر من افتاده پس مردم گرد آمدند و گفتند و اللّه كه اين غلام تست خير گويد من حيران ماندم و دانستم كه سبب گرفتارى من چيست بس مرا به جائى برد كه غلامان او نساجى ميكردند و گفت درآى و همان كار كه ميكردى ميكن و من چون پاى خود را در كارگاه جولاهى آويختم آغاز كرباس بافتن كردم چنان كه گوئيا سالها آن كار كرده بودم و چون چهار ماه آنجا بماندم شبى وضو ساختم و در سجده افتادم و گفتم بارخدايا ديگر بازنگردم به آنچه كردم چون بامداد شد شبه آن غلام از من برفت و به صورت اصل معاودت نموده نجات يافتم . مدت عمر خير نساج صد و بيست سال بود و هم درين سال ابو جعفر محمد بن عمرو بن موسى العقيلى صاحب الجرح و التعديل وفات يافت و در سنهء ثلث و عشرين و ثلثمائه ابو طاهر قرمطى بار ديگر بسر راه قافله مكه شتافت اما بنابر شفاعت بعضى از سادات كوفه دست از قتل و غارت كشيده داشته آن طايفه را از سلوك طريق بيت الحرام منع كرده به طرف دار السلام باز گردانيد و هم درين سال اساس بقاء مؤلف مسند موسى بن العباس منهزم گرديد و در سنهء اربع و عشرين صاحب مصنفات ابو الحسن على بن اسمعيل الاشعرى از لباس حيات عارى گشت و در همين سال راضى از ابن مقله رنجيده رقم عزل بر صحيفه احوالش كشيد و عبد الرحمن بن عيسى را وزير ساخته بعد از روزى چند او را نيز معزول گردانيد و منصب وزارت نصيب ابو جعفر محمد بن قاسم الكرخى شد و محمد نيز باندك فرصتى حكم ياران سابق گرفته سليمان بن حسن بجايش بنشست و در سنهء خمس و عشرين و ثلاثمائه ابن راتق كه راتق امور مملكت راضى بود از ابو طاهر قرمطى قبول نمود كه هرسال مبلغ پنجاه هزار دينار زر سرخ از مال بغداد نزد او فرستد مشروط به آنكه من‌بعد متعرض قوافل مكه نگردد و بدين‌واسطه فتنه و فساد قرمطيان تسكين يافت و درين سال ابو حامد محمد بن الحسن الشرقى المورخ بعالم آخرت شتافت و در سنهء ست و عشرين و ثلاثمائه ابن مقله نوبت ديگر بمرتبهء بلند وزارت رسيد و با ابن راتق كه در عزلش دخلى داشت آغاز عناد كرده ببجكم ماكانى غلام پادشاه ديالمه كه مرد اويجة بن زياد بود و بعد از قتل خواجه خود بر بعضى از بلاد اعراب استيلا يافته بود نامه نوشت و او را ببغداد طلبيد و اين خبر به گوش ابن راتق رسيد و كيفيت حال بعرض خليفه رسانيد و چون رضاء راضى بآمدن بجكم مقرون نبود ابن مقله را مخاطب گردانيد كه چرا بىحكم ببجكم كتابت نوشتى و ابن مقله منكر شده بحسب تقدير آن مكتوب بعرصهء ظهور آمد و خليفه بقطع يد ابن مقله حكم فرمود و او هرچند اضطراب نمود كه دستى را كه واضع خط است و چندين مصحف نوشته چرا مىبريد به جائى